تبليغاتX
...تنهایــــــــی یعنی...
























...تنهایــــــــی یعنی...

قهوه های صبح تنهایی . ناهار های فراموش شده. شام های یک نفره. بدون هیچ امیدی .
ویادم افتاد مردم چقدر از تنهایی میترسند. چقدر نگران تنها بودن خودشان هستند. و چقدر وحشت دارند که روزی مثل من زندگی کنند. گوشی را از کیفم دراوردم. به دوستی زنگ زدم تا صدای مهربانی بشنوم و فعلا صورت مسئله را پاک کنم.

از وبلاگ نازلی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:8 توسط از اهالی همین حوالی|

که خيابان برايش گز کرده باشي به تنهايي...

از وبلاگ یکی ماه را خاموش کرد

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:17 توسط از اهالی همین حوالی|

تنها نیستم !

با گیسوانم حرف می زنم !

تنها نیستم !

در قاب آینه ،برای نگاهم ترانه می خوانم !

تنها نیستم !

سایه ای دارم

که به هر جان کندنی

دنبال من می آید !!

از ارغوان-سایه سار سپیدار

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:27 توسط از اهالی همین حوالی|

حس یه پله اضطراری
که از تنهایی و متروکه بودنش گله ای نداره

دعا میکنه اتفاقی واسه اهالی ساختمون نیفته

از وب به کسی نگو

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:57 توسط از اهالی همین حوالی|

قلیون یه جَمعه ولی سیگار تنهاست.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:52 توسط از اهالی همین حوالی|

پایین آمدن رقم قبض موبایل، 

تنها،تنهایی را به رخ میکشد 

 

                             -همراه اول-

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:50 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی بعد از اتمام سرم از منشی مطب خواهش کنی آستین مانتو رو برات بکشه پائین...

.

.

.

به دلیل پیدا نشدن رگ راوی هر دو آستین بالا کشیده شده...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:30 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی:

آنقدر یک

خاطره را

مرور کنی

که نخ

نخ

نخ

نخ

نخ

ن

خ

خ

خ

خ

.

.

.

.

.

نما

شود!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:4 توسط از اهالی همین حوالی|

و زمستان تنهایی من که انگار هیچ انتهایی ندارد.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:24 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی حتی یاهو هم به فکر بیفتد که:

How to survive Valentine’s Day when you’re single

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11:38 توسط از اهالی همین حوالی|

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:31 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی بسته های یک نفره فریزه شده از گوشت و ماهی و مرغ و سبزیجات و حتی نون...

* اگر رقبتی به خرید باشه اصلاً...

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 12:57 توسط از اهالی همین حوالی|

وقتی تو حمومی و آب قطع میشه و مدت زمان ِ اون تو موندنت بستگی به وصل مجدد آب داره یعنی تو تنهایی...

*موهای راوی در آن زمان کفی بوده

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 8:4 توسط از اهالی همین حوالی|

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:45 توسط از اهالی همین حوالی|

هییی میگذره ... بدک نیست ... حداقل سرم گرمه ... نشستم دارم با تنهاییام یه قل دو قل بازی میکنم !


نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:21 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی : آقا یه هندونه بکشین کوچیکترینش لطفاً...آجیل :250 گرم هم میشه بدین؟.... چرا شب ِ من سحر نمیشه؟...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 14:27 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی یه لایه خاک روی آیفون خونه ت بس که کسی صداشو در نیاورده تا درو روش باز کنی....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:22 توسط از اهالی همین حوالی|

هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه.ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه.

آقامون داریوش

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 8:54 توسط از اهالی همین حوالی|

دریا عمیق است

تنهایی عمیق‌تر

دستت را بده

با هم  دست و پا بزنیم

پیش از آن که غرق شویم ... 


( شهاب مقربین )

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:14 توسط از اهالی همین حوالی|

کلا تکنولوژی می‌خواهد «به‌زور» آدم‌ها را از «تنهایی» دربیاورد و آنها را جزئی از جهانی کند که ساخته است

از وبلاگ کدئین

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 9:21 توسط از اهالی همین حوالی|

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 12:21 توسط از اهالی همین حوالی|

من که به نبودنت عادت کرده ام 

فقط نگران گارسن حواس پرتی هستم 

 که هنوز یک چشمش به در است  

و چشم دیگرش به میز و تنهایی من...

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:0 توسط از اهالی همین حوالی|

هر شب بشقاب هایی را می شورم

که در آن ها غذا نخورده ای

دو لیوان چای می ریزم

و می نشینم

روبروی جای خالی تو

از وبلاگ دانه های ریز حرف

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:2 توسط از اهالی همین حوالی|

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 14:10 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی تیکه های پازل 2500 تیکه ات هنوز که هنوزه کنار هم چیده نشده اند... پازلش سخته؟ دست تنهایی؟ ادعات میشده برای شروع یه 2500 تیکه اش رو خریدی یا چی؟


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 15:3 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی صدای شیونی ست که شبها از تمام خانه ها می آید ...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:49 توسط از اهالی همین حوالی|

دلم هوس قایق سواری کرده

شاید کمی دور تر از این هوای پر از دی اکسید تنهایی

 پیاده مان کرد در جزیره ای تنهاتر از اینجا

دورتر از این دنیا

همین ...

از وبلاگ دری وری های یک کیبورد به دست

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 15:19 توسط از اهالی همین حوالی|

عزیزم. به تنهایی عادت کرده‌ام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناخته‌ام. انگار وضع دیگری نمی‌تواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دست‌یافتنی. نه. چیزهای دم دست. حالا سعی می‌کنم این معمولی‌ها را بشناسم. از نو بشناسم. باز بشناسم. به قاشق فکر می‌کنم. به انگشت. به یک میخ معمولی. و به پنجره. به همه‌ی آن‌ها دست می‌زنم. آن‌ها را لمس می‌کنم. سعی می‌کنم بروم توی این چیزها، و بعد از توی‌شان بیایم بیرون. بعد، سعی می‌کنم، با یک مداد، مداد معمولی، روی یک تکه کاغذ، کاغذ معمولی، مثلا، توی میخ را برای خودم، فقط برای خودم، نقاشی کنم. چیزهایی را که از توی میخ یا توی قاشق یاد گرفته‌ام سعی می‌کنم بیاورم روی کاغذ...

«بهمن فرسی»

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 15:35 توسط از اهالی همین حوالی|

تنهایی یعنی آدم پاشه واسه گوشیش که تو خونه جا مونده یه میس کال بندازه که وقتی رسید خونه دق نکنه اگر هیچ تماس و مسیجی نداش...

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:48 توسط از اهالی همین حوالی|

دلم می‌خواست گریه کنم، نه برای کسی، نه برای چیزی، فقط برای تنهایی خودم، و گریه معنایی نداشت.

عباس معروفی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 11:3 توسط از اهالی همین حوالی|


آخرين مطالب
» 177
» 176
» 175
» 174
» 173
» 172
» 171
» 170
» 169
» 168

Design By : Pichak